تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت رز صورتي
1000 شاخه رز صورتي مهريه دردونه

زندگی دو نفره خیلی خوبه.. خيلي بهتر از اوني كه فكرشو مي كردم..lحامی خیلی خوب و مهربونه خیلی هم هوای منو داره  همش مي گهخدايا اين فرشته يعني برا هميشه مال منه؟ باورم نميشه؟ يعني ديگه ما براا هميشه مال هم شديم..؟ عروسیمون هم خیلی خوب و آروم برگزار شد..اگه می بینید خیلی توصیفش نمی کنم چون ما جشن عقد مفصل داشتیم و عروسیمون مختصر تر بود به هر حال من راضی بود با شرایط شوهرم  بشتر و بهتر از ین ممکن نبود..برام این مهمه که حامی با اینکه دستش خالی بود هر کاری تونست برام کرد.بعد از عروسي هم رفتيم كيش برا ماه عسل 3 روز اونجا بوديم و حسابي لاو تركونديم خيلي بهمون خوش گذشت. بعد هم كه دو روز تعطيل شد و يه حال اساسي برديم..از شنبه اينهفته زندگي روتين و كار دوباره شروع شد..عصر ها مياد دنبالم و هر لحظه با هميم ..حتي اگه كار كوچيكي داشته باشه..ميگه دلم نمي ياد تنهات بذارم تو خونه بيا با هم بريم بيرون..

بابايي در ظاهر خوبه ..اما مي دونم كه از درون اين بيماري داره ضعيفش مي كنه...دكترش رفت خارج..و حالا زير نظر يكي ديگه است..همش بايد بره ازمايش بده..خيلي نگرانشم اين روزا خونه نيستم تا از نزديك مراقبش باشم..فقط شباكه از سر كار مياد مي رم ميبنمش...خدايا بابام رو شفا بده..




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:23 توسط :: دردونه ::

باباي خوبم اين روزا در تدارك شروع زندگيم هستم مي دونم كه تو خيلي حسرت اين روزا رو داشتي اما الان رو تخت بيمارستاني...دور از من دور از هياهوي خونه و خريداي من...مي دوني يك هفته است كسي نون سنگك تازه صبحا نياورده تو اين خونه..مي دوني به هفته است خونه آواز و شعراي تو رو گوش نكرده ...مي دوني يه هفته است صداي جيغ و شيطنت و بازي هاي من و تو توي اين خونه نپيچيده؟ دلم نميگيره چون مي بينمت كه مصمم و با اراده و با روحيه رو تخت نشستي وقتي ازت مي پرسن بهتر شدي؟ مي گ من چيزيم نبوده كه بهتر بشم....قربونت برم اگه خسته نشي اگههمينجور ادامه بدي دنيا دوباره برام بهشت ميشه اگه كمك كني تا ديو بيماري رو از تنت بيرون كنيم دوباره دنيا برام گلستان ميشه....مي خواستم عروسي نگيرم دلم پر از غصه بود اماالان ميگيرم بهترين عروسي رو مي گيرم حتي شده از رو تخت بيمارستان مرخصت كنم بايد بيايي تو عروسيم بايد شاد بشي بايد خودت دستم رو تو دست همسرم بذاري ...

باباي خوبم نمي دوني چقدر پشتوانه پدر داشتن ادم رو قوي ميكنه ...مي دونم خودتن درد بي پدري كشيدي و هيچ وقت پدرت رو نديدي اما هميشه پدر خوبي براي ما بودي با اينكه سايه پدر رو حس نكرده بودي سايه بلتندت انچنان بر زندگي ما حاكمه كه ترس نبودنش ديوونم مي كنه....

تموم آرزوها و دعا هاي خوب من و آشنايان و اقوام پشت سرته ...همه كائنات بسيج ميشن تا تو سالم بگردي خونه ...اميدوارم رنج شيمي درماني ضعيفت نكنه نمي خوام ابهت بابام جلوي چشمام بريزه مي خوام هميشه همون تصوير شاد و شيطوناما با وقار ومتين از تو تو ذهنم باشه دوست دارم بابايي امروز ميام پيشت پرواز مي كنم براي ديدنت....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:48 توسط :: دردونه ::

اين روزا سرم خيلي شلوغه دغدغهاي زيادي دارم .. يكي شدن ...ما شدن من ها و  تسلط به زندگي ...فكر كردن به ايده آل ها...دلت مي خواد همه زمين و زمان به كمكت بيان تا بهترين باشي...همه كمك كنن تا پروازت شروع خوبي داشته باشه..اما وقتي بعضيا لنگ مي زنن احساس مي كني از همين اول ي خوان پروازتو خراب كنن..تو بي اعتنا به اونها ادامه مي دي...اما تو انتخابت بايد بيشتر دقت مي كردي..چون اينجا ديگه بي اعتنايي فايده نداره اونا جزو لاينفك زندگي تو هستن....و فقط بايد تحمل كني...سخته ولي ممكنه...بيشتر سعي مي كنم به چيزا كسايي فكر كنم كه مثبتن..يه هاله آرامش دورشونه كه تو رو هم آرام مي كنه..خدايا به خاطر همه اينها شكرت.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:33 توسط :: دردونه ::

سلام دوستاي خوبم...

چقدر خوبه كه مخاطب نوشته هام دوستاي خخوبي شدن..كه هميشه و هر كجا به يادشونم..و اونها هم در هر شرايطي با من همراهي مي كنن..چقدر خوبه كه اول نوشته هام مي تونم سلام رو قرار بدم كه يكي از زيباترين نام هاي خداست.....به همتون سلام مي كنم تا از انرژي خودم سلامتي  و نشاط و دوستي به وجودتون ببخشم...

چهارشنبه رو مرخصي گرفتم برم پيش بابايي... از صبح پيشش بودم....تا شب..خيلي خوش گذشت...عشق كرديم با هم..وقتي حال بيماراي ديگرو مي ديدم خدا رو شكر مي كردم كه باباييم درد نداره...جوريش نيست..رو پاي خودشه..و به موقع متوجه بيماريش شديم...حدود يك هفته بستري بود و كليه آزمايشا از اول تكرار شد به جز نمونه مغز استخوان..جواب يكيش مونده كه روز يكشنبه مياد..بعد از بررسي اون ديگه دكترش بايد تشخيصشو بده و درمان رو شروع كنه.روز چهارشنبه رييس بيمارستان كه فهميده بود باباييم اونجاست با يكي از دوستاي بابا اومدن عيادتش و يه سبد گل بززرگ هم آوردن..بعد هم گفتن چرااتاق خصوصي نگرفتين..گفتيم گفتن تخت خالي نداريم..گفت در اولين فرصت ميگم يه اتاق خصوصي در اختيارتون بذارن و از همون شب يه اتاق خصوصي خالي شد و باباي رفت توش و ديگه در اصل هتل شد براي ما به جاي بيمارستان.چند تايي مي فتيم ميمونديم و كسي هم بامون كاري نداشت..در مقابل سوال رييس بيمارستان كه پرسيد اگه كاري مشكلي درخواستي داريد بگيد..مي دونيد بابايي من چي گفت؟ گفت تو نماز خونه حياط بيمارستان نماز جماعت برپا ميشه..اما به من اجازه نمي دن از بخش خارج بشم..وقتي صداي اذان مياد و صداي نمز جماعت..و من اينجا بيكارم و مريضي اونطوري هم ندارم از خدا خجالت مي كشم..لطفا بگيد اجازه بدن من موقع نماز از بخش خارج بشم...همه همينطور چشماشون گرد مونده بود يه پرستار آقا اومده بود تو اتاق مي گفت هر كس ديگه اي بود يه گله اي شكايتي مي كرد يا درخواستي راجع به بيمارستان هزينه ها و... داشت اما شما؟ خدايا من به داشتن چنين پدر نازنيني افتخار مي كنم... ..دكترش از بس بابام از دست دكترا در ميره و نميره سذاغشون گفته بود تا روز يكشنبه تو بيمارستان نگهش داريد...اما من وخواهرم تلفني باهاش صحبت كرديم و گفتيم خودمون قول مي ديم روز يكشنبه بياريمش خدمتتون..و خلاصه جمعه عصر مرخصش كرديم...الكي تو بيمارستان داشت مگس مي پروند....

مشكل دغده ما رو كه در جريانش بودين؟....دغدغه يخچالو مي گم بابا...مشكلمون حل شد..حامي كه عشقه سايد بايسايده..زحمت آوردن كابينت ساز و رو زدن به صاحبخونه..و هزينه دست بردن تو كابينتا رو به جون خريد...و كابينتا رو از يه طرف 6 سانت كوچيك كردن...و ديگه يه فضاي 91 92 سانتي برا يخچال سايد آمادست...تبسم جون رفتم شريعتي اون يخچال جنرال الكترك كه گفته بودي رو ديدم...خيلي عالي بود قيمتش هم به نسبت ماركش خلي خوب بود 2 ميليون و هفتاد تومن..احمالا همينو بگيرم..بازم بايد مشورت كنم آخه يه جا خوندم جنرال الكتريك ها...يه مدلشون هست...فيلتر هواي جداگانه برا يخچال و قريز نداره و هواي يخچال و فريز به همديگه منتقل ميشه ودرنتيجه بوي مواد داخل فريز مياد تو يخچال و بعد چندوقت همشه يخچالت بوي بد ميده..اينو تو يه تالار گفتگو اينترنتي خوندم...نمي دونم چقدر صحت داره يه جنرال الكتريك استيل مغازه بغليش ديدم..3200000 خب به نظر شما اين همه اختلاف قيمت به خاطر چيه؟ 

ديروز هم بعد از ظهر يه بگو مگوي وحشتناك تو ماشين داشتيم..كه من چون به خودم مسلط بودم از بروز يه حادثه اسفناك جلوگيري كردم..چون ادامه پيدا مي كرد...اوضاع بيريخت ميشد..الكي حامي شروع كرد به صحبت در ورد آينده وگفت مي ترسم يه ماهه ديگه همه آزادي هام سلب ميشه.... 2 ساله عقدموون رو كش داده..بعد از 2 سال هم حال باباييم اينجوري شده به فكر عروسي  افتادن...حالا يك ماه مونده به عروسي اينطوري به من مي گه..بعد كه من فرو ميرم تو خودم...هزار تا چز بارم ميكنه..كه تو قدر نشناسي..تو فلاني من حق ندارم حتي به نشانه اعتراض به حرفش تو خودم برم..جوابشم كه نبايد بدم..بهش مي گم..تو  مگه ديروز با دوستات نرفتي باغ؟ لبخند مي زنه...مگه ديشب باهم استخر نبودين؟ تا حالا شده تو اين دو سال دوستات برن باغ و خارج از شهر.....تو با هاشون نري....جوابي نداره بده..چون هفته اي يه بار استخر ميره باهاشون و دوهفته يكبار هم برنامه مي چينن..با هم مي رن بيرون..اين غير از برنامه هرشبشونه كه يك ساعتي بايد تو خيابونا بچرخن...و هر كس تو اون ساعت فيري باشه به جمعشون مي پيونده...بهش ي گم مي خواي چس كار كني سيگار مي خواي بكشي..يا مي خواي بري دنبال... بازي..كه بعد از عروسي نمي توني...ديگه بعدش حسابي به هم ريخت...ولي من ديگه جوابش رو ندادم چچون مي دونستم كه مردا وقتي اكسيژنشون پايين مياد ديگه منطق حاليشون نيست و حرف زدن فايده نداره...فوري 2 تا ليوان آب بهش دادم بخوره..همينطور داشت بد و بيراه مي گفت..و كم كم هم نشانه هاي بي اكسژني و ترشح زيادهورموني كه الان اسمش يادم نيست...داشت پديدار ميشد...كه در اين جور مواقع بر ميگردن به گذشته وتموم اتفاقاي بد رو مرور ميكنن....5 دقيقه بعد خسته شد و كمي آروم گرفت...منم ديگه باهاش حرف نزدم...سكوت...بعد از 5دقيقه..كم كم خودش سر حرف رو در مورد مسايل ديگه باز كردوواكسيژن كه خوب به مغزش رسيد و آب هم در خونش جاري شد...شروع كرد به عذر خواهي!!!! به همين سادگي جلو يه دعواي وحشتناااك گرفته شد...حالا سر فرصت در مورد اين تكنيكي كه تازه ياد گرفتم باهاتون صحبت مي كنم....خيلي جالبه حتما بايد همه زوج هاي جوون..اين اطلاعات رو داشته باشن...انقده بعدش لاو تركوند و بوس بوسيم كرد خودش اعتراف مي كرد الان كه دارم بغلت مي كنم و بوست مي كنم خجالت مي كشم كه چرااون موقع داشتم اين حرفا رو مي زدم......

پ ن: وبلاگ تبسم جون فيلتره..من نمي تونم ببينمش؟ تبسم جونهر چه زودتر ما رو در جريان بذار....

پ ن 2: كلو چه خانوم؟ چند بار بايد پيغام بذارم كه رمز قبلي كه به من داده بودي كار نمي كنه..ونمي تونم پستاي خصوصيتو ببينم...اولش فكر كردم...نمي خواي ديگه بياو وبلاگت...بعد مي بينم كه مياي و برا پستام كامنت مي ذاري ..فهميدم اشتباه فكر كردم..تو دوست خوب مني..پس چرا پسورد جديد رو بهم نميدي.شايدم كامنتامو نديدي؟ يعني ميشه؟!!!!

پ ن: لوسي منگولا جون....تو هم كه پسوردتو عوض كردي ...و براي پستاي رمز دار تو ميهن بلاگ حتي نميشه نظر گذاشت..كه ازت بخوام پسورد جديد رو بهم بدي..متاسفانه بعد از اون مشكل كاريت هم كه غيبت كوتاهي داشتي ديگه به من سر نزدي....پسوردتم عوض كردي..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:59 توسط :: دردونه ::

بابايي قراره تا آخر هفته بيمارستان بمونه..الحمدلله حالش خوبه و همچنان مصر هست كه همراه نمي خواد...ماماني هم اين روزا رفته خونه خواهرم كه رفت وآمد براش راحت تر باشه....وخلاصه من وحامي تهناييم...با هم مي ريم سر كار  با هم مياييم خوننه....ميره غدا مي گيره...مي خوريم ميخوابيم با هم ميخنديم..مي ريم يه سري به خونمون مي زنيم...و خلاصه لحظه به لحظه با همييم تازه كلي هم دعوا و بگو مگو داشتيم..اما همه اينا باعث ميشه...كه به همديگه نزديكتر بشيم..يه اعترافي بكنم؟! شوهرم اينقده هوامو داره حتي يه چايي هم نذاشته براش درست كنم.....مي گه تو هم مثل من سر كار بودي خسته اي...

برا پايين در حموم و توالت كه يه كم خراب خروبه دنبال آلومينيوم بوديم..مي گن آمادش سايز در استاندارد هست... كه پيدا نكرديم.ديروزم رفتيم تو خونه مون سنگاي كف حال و آشپزخونه رو كارگرا خوب تميز نشستن...پودر رخشا گرفتيم دوتايي دوباره آشپزخونه رو شستيم خيلي بهتر شد...شما مي دونيد بايد چي بزنيم به سنگ تا كدريش بره.؟..شبم قرار گذاشته بوديم بريم آپارتمان بابا رو ببينيم..داده دست كسي با قيمت مفت....5 6 ساله ميشينه ما حتي رنگ اونجا رو نديديم..حالا هم بابا فهميده مي خواد اونجار و تصرف كنه..و به همه همسايه گفته خريدم...و براش كادو آوردن...چون مميدونه اونجا هنوز سند نداره...دارهه سوئ استفاده ميكنه..از دست به خير بودن بابايي من سوئ استفاده داره مي كنه...گفته اجاره هايي رو كه تا حالا دادم رو  جاي پول خونه حساب كن بقيه شم سالديگه يه ارث 20 ميليوني بهم ميرسه مي دم بهتون...بابام اولش دلشسوخته بود براش مي گفت بلندش كنم كجا بره و نكنه پشت پاشو بخوريم..كه ما از نيت پليدش با خبرش كرديم...وخلاصه اعلام كرديم ما عروسيمون تو تيرماهه و مي خواهيم بريم اونجا زندگي كنيم..خيلي جدي يه فكري بكن..و قصد فروش و اجاره ديگه نداريم...وقتي خودمون خونه نداريم يكي ديگه اونجا بشينه...و برا اينكه جدي بگيره ديشب با خواهرم و حامي و يك عدد متر رفتيم اونجا..و بهش يكي 2 هفته مهلت داديم..اگه محله اش خوب بود حتما مي رفتم اونجا ولياصلا جاي ما نيست...آپارتمانش 60 متريه ..يه وابه اماخوابش رو خيلي بزرگ درآورده بود از 12 متر بيشتر بود..و حالش  يه كم بزرگتر،آشپزخونه اش هم خوب بود...حيف كه جاش خوب نيست.

در مورد رژيم: من ديروز روز دهمم بود...ديگه مثل روزاي اول وزن كم نمي كنم..خيلي كندپيش مي ره..منم ديگه خودم رو وزن نمي كنم...ديروز صبحانه يه ورق نون تست داشتم..نهار يك ليتر آب ميوه كه با حامي رفتيم از 4 نوع آب ميوه  طبيعي برام گرفت...تا حالشو ببرم...آب پرتقال انبه سيب هويج...هر چي مي خوردم تموم نميشد..آخه به اينم ميگن نهار..تازه يه كاسه ماست هم داشتم!!!.خوردن اينا تا ساعت 5 عصر طول كشيد...برا خودشم جوجه خريد..منم بهش گفتم اصرار نكن كه بي فايده است نمي خورم برو تو حال زودي بخور تامن دلم آب نشه....شام هم تخم مرغ با هويج و.. داشتم كه حامي خان شدت ضعف منو درك كرد و به زور رفت ماهي بروستد برام گرفت..گفت بايد بخوري بهونه هم نداري هم سالمه هم كم كالري..منم حرفشو گوش كردم...و خوردم!!....

چند روز پيش رفتم تو اتاق دختر خواهرم خوابيدم...يه اتاق آرام و دخترونه شبيه اتاق خودم تو سن 16 17 سالگي.. داشت درس مي خوند امتحاناتشه....وقتي دراز كشيدم رو تختش و از سرماي كولر اتاقش پتوي نرمشو كشيدم سرم...تموم حس و حال اون روازي خودم ..برگشت ...واي خدايا چه چيزايي كه از ذهنم نگذشت..چه آرامشي داشتم اون روزا سر خوش و مغرور از مدرسه مي اومدم..بوي غذا تو خونه پيچيده بود..كيف و وسايلم رو رها مي كردم وپيش به سوي آشپزخونه...نهارو كه با مامان و بابا مي خوردم..خودمو رو تخت ولو مي كردمو..همون حس آرامش..  بدون هيچ دغدغه اي..بزرگترين دغدغه ام اون روزا حل كردن تمرينام بود و خوب درس خوندن تا 20 بگيرم..و شاگرد اول بودنم رو حفظ كنم....خيلي دلم هواي اون روزا رو كرده....وقتي فكر مي كنم مادر شوهرم چند روز ديگه مي خواد بياد اجازه عروسيمو بگيره..از اين رسم حالم به هم ميخوره..گريه ام ميگيره..چرا؟ چي شد؟ دست تقدير چرا منو به اين سمت آورد؟ من كجا....حامي كجا؟ هر چي بيشتر مي گذره مي فهممم كه فاصله مون خيلي زياده...كاش ميشد مامانش نياد اجازه عروسي بگيره..كاش اين رسم رو نداشتيم...كاش سرمون رو زير مي انداختيم و مي رفتيم تو خونمون...كاش ميشد از ايران مي رفتيم..يه جاي دور به دور از خيلي دغدغه ها...من بايد خودم رو آماده كنم برا يه زندگي سخت....خيلي سخت..من مي دونمكه خيلي مشكل خواهم داشت...حامي پسر خوبيه..اما....خدايا شكرت..از خيلي لحاظ خوب و سالمه..اما از جنس من نيست..منم از جنس اون نيستم..به خير بگذرون زندگيمونو...

بعدا نوشت: من منظورم از اينكه گفتم از اين رسم بدم مياد به خاطر اينه كه حس مي كنم روزي كه بيان حرف عروسي رو بزنن..از اون روز ديگه رسما حس مي كنم تو خونه بابام مهمونم...به يه جاي ديگه تعلق دارم...يه دليل ديگه ام هم اينه كه دلم مي خواست يه آدمي تو تيپ بابام با شخصيتي نظير اون بياد و اجازه منو از بابام بگيره..نه مادر شوهرم كه....

بعد تر: آخه دوست جونا يه سوال اون بالا نوشتم پر رنگش كردم..چرا جواب نمي دين؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:3 توسط :: دردونه ::

حالم از دكترا به هم مي خوره..دوباره بابا از ديشب بستري شده تا ااز امروز صبح شروع كنن هزار جور آزمايش و عكس و.. ازش بگيرن..سري اول درست تشخيص ندادن.بعد يه سري دارو دادن كه بعدا فهميدن چون تشخيصشون درست نبوده داروها هم خوب نبوده برا بابا...خلاصه كه گفتن يه مدت استراحت كنه تا اثر دارو ها هم بره بيرون وخلاصه يك ماه كشيد و الان دوباره از نو مي خوان شروع كنن...خدا كنه اينبار يه تشخيص قطعي بدن تا درمان بابايي رو شروع كنيم خيلي نگرانشم...يهمو يه قسمتايي از پاش متورم ميشه و قرمز وكبود مي شه..امكانش زياده كه با بيماري خونيش مرتبط باشه ولي امكانشم هست كه مشكل از جاي ديگه اي باشه...بميرم الهي براش ديشب تنهايي خوابيد خيل بده كه آدم پسر نداشته باشه..بقيه هم هر كدم يه جوري گرفتار بودن و چون اتاق خصوصي خالي نبود نمي شد كه يه خانم به عنوان همراهش بمونه تو اتاق..البته چيزيش نيست كه احتياج به مراقبت داشته باشه..ولي بند دلم پاره شد وقتي تنهاش گذاشتيم تو بيمارستان و اومديم..من نمي دونم چه قانونيه كه چون صبح مي خوان آزمايشش كنن شب بايد تو بيمارستان بخوابه...الكي مي خوان پول بگيرن...

ديشب رفتيم فرش فروشي دوست حامي يه عالمه فرشاي بلژيكي و ترك خوجل ديديم..البته من كه دستباف نايين گرفتمم اما برا جاهايي كه خالي مي مونه و پاي تخت و... حامي ميخواد يه چيزايي بگيره...اينقده دوستش تحويلمون گرفت..اينقدر با ادب و خوش برخورد و خوش زبون بود كه خدا مي دونه شاگردشو فرستاد از قنادي برامون شيريني تر و راني گرفت و حسابي ازمون پذيرايي كرد..مخصوصا كه باباي منو ميشناسه و گفت از وقتي حامي ازدواج كرده منتظر بوده من بيام تو مغازشو به قول خودش مزين كنيم و ازين حرفا...بعد هم كلي ذوق كرد كه حامي ميخواد برا خونه خودش ازش فرش بگيره...گفت من حسرت چنين وزي رو داشتم..حالا فعلا يه چيزايي انتخاب كرديم..گفتيم خونه رو ميچينيم و بعد جند تا ميبريم مي اندازيم...كه ببينيم تو خونه چطور ميشه؟..

پ ن: دو تا خونه تو خيابون مامانم اينا پيدا شده خيلي خيلي نزديكه به خونمون و مامانم اينا اصرار دارن كه ما اونا رو بگيريم..همينطور تو دو راهي موندم...از طرفي به خاطر شرايط بابايي دلم ميخواد نزديك مامانم اينا باشم و از طرفي ديكه اينقدر نزديك يه جوريه؟.. عروسي هم همه بهم مي گن تو همه كار كردي...لباس و آرايشگاه و آتليه و..هم برا نامزدي هم برا جشن عقد و ديگه يه پاتختي مفصل بگير مامانم از همه بدتر..همه مامانا يه جورايي دنبال اين هستن كه داماد تو خرج بيوفته و شرط و شروط مي ذارن..مامانه من ميگه اول زندگي داريد خرج الكي ميكنيد اصلا لازم نيست..شما مكه هم رفتين با هم و يه مهموني هم برا اون گرفتين و الان فقط يه پاتختي بگيرين و يه مسافرت بريد....منم فقط گوش مي كنم و فكر مي كنم...

+يكي استفاده از گوگل ريدر رو به من ياد بده...اخه همه رفتن پرشين و من از آپ شدنشون خبر دار نميشم...

+ همين روزاست كه منم اسباب كشي كنم..اما هيچ وقت اينجا رو تعطيل نمي كنم...



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:57 توسط :: دردونه ::

بالاخره ما هم روز جمعه موفق شديم بريم قمصر كاشون...واي چه حالي داد يه عالمه عرقيجات هم خريديم...عكس هم تو باغ گرفتيمو بابايي هم از بس من گل محمدي دوست دارم يه كيسه بزرگ گل برام خريد..منم تموم مسر كلمو كرده بودم تو كيسه و فقط بو مي كشيدم...مست مست شده بودم از عطر گل محمدي و آخر سر ديدم اينطوري بو كشيدن راضي ام نمي كنه...چند تا از گلبرگ ها رو خوردم...........

غروب هم رسيديم...يه دوش گرفتم حامي ونم اومد پيشم و پيش به سوي كلبه عشق يه تلفن كوچولو همخريده بود كه خط تلفنمون راه اندازي شه...بعد شماره خونه رو تو مبايلامون سيو كرديم..مگه ميومد از اين خونه بيرون..صبح هم با داداشش اومده بودن كولرش رو سرويس كرده بودن...و حساب حال كرديم خنك....اتاقا هم موكت شده بود و يه كم بگل هم دراز كشيديم......بعدشم رفتيم كنتكي خورديم واي چقده خوشمزه بود  مثلا من رژيم هستما اما تمامي موازين رو رعايت مي كنم..صبح صبحانه نخورده بودم ظهر هم  3 تا تخم مرغ داشتم با يه ورق كالباس كه چون باباي جوجه كباب گرفته بود نتونستنم جلو خودم رو بگيرم ونصف سيخ جوجه كباب خوردم+ يه تخم مرغ بدون نون...و اين بود كه شب به خودمان اجازه داديم كمي انرژي بگيريم به خدا ضعف كرده بودم حامي هم گفت من اينطوري راضي نيستم..قسمتاي سوخاريشو مي دادم به اون كه خيلي هم دوست داره بيشتر از گوشت وسطش استفاده مي كردم..بعد از شام هم گردشو بعد هم يهو شصتم خبر دار شد كه بعلهه جواباي ارشد اومده......تازه بعد از 3 ماه بيخيالي دلم شورافتاد....مودم لب تاپم كه خرابه ..صبر كردم حامي رفت خونشون ساعت 12 شب...تا من پرينت ثبت نامم رو پيدا كردم خيلي دير ترشد...و در يك اقدام نفس گير تلفني حامي خان با شور و وق بسيار از اونطرف خط به من تبريك گفتن..كه دردونه جونم مجاز شدي....قربونت برم چقدم رتبت خوبه...واي با آخرين فرد مجاز هم هوار تا  فاصله داري حتما قبولي و ازين حرفا..منم نصفه شبي با جيغ و فرياد مامان و بابا رو كه تازه رفته بودن بخوابن رو بيدار كردم و اونا هم خيلي خوشحال شدن..حالا رفتم ظرفيتا رو ديدم..حالم گرفته شد..رتبه من تقريبا 2 برابر تعداد ظرفيت ها در اين رشته است....خيلي حيف شد يه كم بيشتر خونده بودم..فقط يه كم....حتما قبول بودم..مثلا اگه ظرفيت 100 تا هست من 200 شدم...حالا به نظر شما اصلا يك در صد احتمال داره قبول بشم...؟ كيا تجربه فوقو دارن؟ آب پاكي رو بريزيد رو دستم تا الكي اميدوار نباشم.........

پ ن: دوستان عزيز وبلاگي ..وبلاگاي همتونو خوندم اما نمي دونم چرا از صبح صفحه نظرات برام باز نميشه و ارور مي ده..به هر حال شرمنده كه نتونستم نظر بذارم... از طرف من يه گل برا خودتون بذاريد....

سيندختي جون ..اون جمله سازي با چرا گاهخيلي سوژه جالبي بود!!

الهه جون خيلي خوشحالم كه خيلي چيزا رو تو دوران نامزديتون رعايت كردين طوري كه همه حتي خواهرت ازت تعريف كردن...منو به ياد پر كردن ظرفاي حبوبات انداختي ها!!

مي مي جون تولد پيامت مبارك!!

غزل جون مايكروفرت مبارك! كار خوبي كردي اينو گرفتي..خيلي هم خوبه..

براي مهربانو وبانو سرزمينهاي شمالي و حاج خانوم با تو سبزم كه تازه از سفر خونه خدا برگشته هم اول صبحي  كامنت تونستم بذارم..

توجه : عزيزان و دوستان وخواننده هاي خاموش وبلاگ ها كه نگران هليا جان بودن و از من پرسيدن بايد بگم نگران نباشيد چند بار بگم حال هليا خوبه و تعطيلي وبلاگش ربطي به ناراحتي اون روزش از شوشو خان نداره! دليل ديگري وجود داشت كه نوشتن در اون وبلاگ رو متوقف كرد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:23 توسط :: دردونه ::

ديروز دوباره با خواهري رفتيم لوازم خونگي ها رو ديدم...گيج ميشم نمي دونم چي بگيرم..اون سايده وستينگ هاوس خيلي عاليه ولي الان كه دوباره نگاه كردم چون عرضش 5 سانت از سايداي ديگه كمتره...يخچالش خيلي كوچيك ميشه...و تفاوتش با وستينگ هاوس 28 فوتي كه شيشه هاي پيركس طبقاتش بهتر بود و جادار تر هم هست فقط 100 تومن هست....ما كه داريم 2360000 هزينه برا يخچال ميديم خب 2460000 بديم يه يخچال خيلي عالي و عمري ميگيرم...فقط به خاطر جاي نا جورش...يه سري خورده كاري هم خونمون داشت حامي ديروز همسايشون كه نجاره رو برده بود ...يه باره كابينتا رو نشونش داده بود كه اگه راهي داره دست ببريم توش..گفته بود بد ترين نوعه كابينته و همش چسبيه..دست بهش بزني ديگه بايد همشو بياندازي دور....اينو كه گفت ديگه يعني آب پاكي ...احتمالا همون هيتاچي رو بگيرم..فضاي داخلش هم خيلي خوبه..كيفيتشم كه همه تعريف مي كنن...

الان صدام كردن بايد برم..خلاصه مي كنم ديشب در يك اقدام انتحاري پول بيعانه مبل قبليه رو پس گرفتيم و با دوست بابايي رفتيم يه مبل خيلي شيك و سلطنتي با قيمت مناسب و كيفيت عالي سفارش داديم...يوهوووووووو گفته 4 هفته ديگه آمادست..حالا بر انتخاب رنگ مبل و نوع پارچه هم خبرم ميكنه كه سليقه خودم باشه..واقعا از باباييم ممنونم..كه داره برام سنگ تموم ميذاره....الهي من فداش بشم..

بابا اينا چون خونمون آپارتمانيه نظرشون رو نهار خوري 8 نفره ست مبل سلطنتي نبود مي گفتن مبلاتو خوب بردار اما يه ميز نهار خوري 6 نفره  ازين فانتزي ها بردار  كه فاي سالنت خيلي اشغال نشه....اما من دلم ميخواست...و آخرش هم بابايي قبول كرد و به خواسته من عمل كرد قربونش برم.....ايشالا بتونم يه ذره از محبتاشو جبران كنم.اين طوري با نهار خوري 8 نفره پول مبلمون دوبل ميشه....ولي خيلي قشنگ و شيك شد..مخصوصا كه عكس چيده شده اش رو تو خونه برادرش تو كامپيوتر نشونم داد...

امروزم احتمالا بعد از ظهر ميريم پلاستيكي ها رو بگيريم.خيلي دوست ندارم خنزل پنزل پلاستيكي بگيرم..تا ببينيم چي ميشه..

آخر هفته خوبي داشته باشيد.





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:55 توسط :: دردونه ::

دوشنبه شب حامي اومد خونمون و چون مامانش نبود من نگهش داشتم ..كلا چند وقتيه كمتر مياد بمونه و همين باعث شده وقتي مي مون پيشم بيشتر بهم خوش بگذره...نصفه شب هم همش تو خواب با دستاش منو پدا مي كرد و دوياره سفت بغلم ميكرد كه خيالش راحت باشه كنارشم...دچند بار تا صبح اين كارو كرد چند باري هم بوسم كرد...صبح كه براش مي گم مي خنده ولي يادش نمي ياد..... همه اين كار را رو بي اختيار تو خواب انجام دادهخنده

در مورد رژيم هم تا روز چهارم 2 كيلو كم كردم امروز روز پنجمه..در واقع ديروز هيچي كم نكردم با اينكه غذام خيلي كم بود...نهار آب ميوه داشتم ا يه ليوان ماست..شام هم 3 تا تخم مرغ سفت + هويج رنده... همينسوال..چون فقط 15 روزه و نتيجه زحمتات رو زودي ميبيني ارادت هم تقويت ميشه...اينم لينك رژيم برا اونايي كه خواسته بودن اين آدرس سايتي هست كه رژيم اونجاست اخر اون صفه اسم فايل رژيم 2 هست.

ديروز در يك اقدم متحير الوقوع با بابايي دو تايي رفتيم برا انتخاب مبل و لوازم خانگي...در اولين مغازه پدر گراميمان مبل را پسنديده و بيعانه سپردند..حالا من هر چي ميگم اين اولين مغازه بود...بازم دلاي بهتر هستا...چون چوبش گردوي سفارشي بود ودلش هم ساده و شيك بود بابايي خوشش اومد.و مي گفت الان تو بازار چوب گردو اصل كمه و من از اين مطمئن شدم رنگ و پارچش هم كه ديدي خيلي خوب بود..اما من حس مي كنم خيلي ساده است...با 300 تومن بيشتر تو مغازه بغلي يه مبل خيلي قشنگتر ديدم اما چوبش خب معلوم نبود چي بود  كيفيتشو باباخوشش نيومد..خلاصه كه اخلاقه بابايي يه جوره خاصيه ومن ترجيح دادم فعلا در موردش صحبت نكنم...(به گفته اطرافيان اشتباه از من بوده كه يه ضرب بابايي رو تو بهترين مغازه نبردم وگرنه اونجا خريد مي كرد...تقصير خودمه ديگه...) حالا يه  عكس تو نت پيدا كردم شبيه مدلشه 1  ببينيد نظر بديد خيلي ساده ست يا خوبه؟ البته رنگش قندقي تيره بود و پارچه اش هم ازينا قشنگ تره..

بعدشم رفتيم سراغه لوازم خانگي...سايد رو كه خيالمون رو راحت كردن كه عرض كمتر 90 نيست..تو فروشگاه ال جي من عاشق اون سايداي نگين دار با طرح گل شدم...2200000 بابايي هم ديد من عاشقش شدم رفت يه پرس و جويي كرد كه اگه كمپاني عرض كمترش رو داره سفارش بديم برامون بياره يا جاي ديگه سراغشو بگيريم كه آقاهه آب پاكي رو ريخت رو دستمون و گفت الجي 24 فوت هاش هم عرضش 90 هست و از نظر عمق كوچك و بزرگ مي شه..خلاصه  پا رويه خواستم گذاشتم...يه لحظه هم فك كردم كل كابيتارو بهم بزنيم مخصوصا وقتي ماكرو فر ستش رو ديدم..اما ديدم خيلي زحمت خرحج داره وشايد صاحبخونه هم اجازه نده...آرزومو پاك كردم...(اون حرف بده رو نخونيد زشته به جاش آرزوي منو اونجا ببينيد) بعدش هيتاچي رو ديدم كه يخچال فريزر 4 درب داره اونم شكل سايده عرضش هم 84 بود و به كار ما مي آمدو قيمتش هم مناسب بود يك ميليون و چهار صد...بعدش هم خيلي اتفاقي يه يخچال سايد بايسايد آمريكايي عرض 84 پيدا كردم..ديديد آخرش پيدا كردم..اين يه استثنائه كه برند وايت وستينگ هوس به خاطر من قايل شده....و يه يخچال سايد با اين ابعاد زده....اما ديگه خچالش خيلي تنگ و كوچيك شده و در مقايسه با هيتاچي چون هيتاچي از عرض به دونيم ميشه و هر دو نيمه به هم راه داره يخچالش جا دار تر بود...اينم عكس و اطلاعاتش و از لحاظ قيمتي هم حدود 800-900 تومن وستينگ هاوس گرون تره.(2200000) حالا موندم كدومشو بگيرم؟ كمك لوفا...بعدشم سراغه ماشين لباسشويي رفتيم بابايي قربونش برم ميگفت يه چيز عمري بگير قيمتش هم اصلا مهم نيست يه بار داريم پول مي ديم و يه دونه دختر هم بيشتر نداريم...آاگ و بوش اصل آلمان بالي يك ميليون بود..ميگفت همينا رو بگيريم..اما به نظر من خيلي گرونه دليلي نداره خودم ايندزيت اصل ايتاليا سراغ دارم خيلي هم عاليه 650 تومنه قيمتش..نشونش دادم ميگه هر چي خودت دوست داري اونوقت  گازشم ستش بگير..ميگم بابا گاز ايتاليايي خيلي گرونه قيمت كرد 1300000 مي گه خوبه...همينو بگير..الهي قربونش برم اصلا فكر نمي كردم..اينقدر لارژ باشهه سر خريد جهاز من....كلا ميگه اين چيزا رو يه بار ميگيري ديگه نبايد جوري باشه كه خراب بشه  و به مشكل بر بخوري...يه گازم ديديم طرح ايتاليايي ها خيلي خوشگل بود اسمشم هاوس تكنيك بود اما اينجا توليد مي شه اونم 700 تومن..

حالا بابايي منتظر من تصميمم رو اعلام كنم تا بره بخره...من نظرم اينه كه لباسشويي و گاز رو مناسب تر بردارم...يعني در حد همون 700 تومن هر كدوم...ولي مبلم رو بهتر بگيرم چون جلوه اش بيشتره...نظر شما چيه؟ بابايي خيلي نظرش روتيرو تخته نيست اما لوازم خونگي رو هرچي بگم حاضره بخره...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:51 توسط :: دردونه ::

من خيلي غصه دارم        هيچ مونسي ندارم

تو آسمون ستارس         حتي اونم ندارم

تا كي بايد  به دل بگم           بساز بساز   بسوز بسوز

تا كي بايد   به دل بگم            كه چشماتو   به در ببند

تا كي بايد           گريه كنم          از دست كار  روزگار

تا كي بايد        بباره چشمام             مثل ابر بهار

كي ميگه تنهايي سخت نيست     به خدا تنهايي سخته

 الهي بي كس نشي        به خدا بي كسي سخته

 اينم از بخت بد ماست          راضي ام هرچي خدا خواست

 اي خدا برس به دادم           اي خدا تنهايي سخته


خدايا نا شكري نمي كنم...خودت آرومم كن .....تلاطم موج هايي كه توش اسيرم آزارم ميده.. خودت نجاتم بده...

+++ خيلي دلم گرفته بود...خيلي، ديشب دوباره بحثمون شد ....رفتيم با هم مبل ببينيم....نگيد چرا دوباره باهاش رفتي ...دعوام هم نكنيد.. پدر و مادرم مسن هستن.(من بچه آخرم) نمي تونم ببرمشون بگردونم چند ساعت دنبال مبل و...خواهرام هم چرا دروغ بگم خيلي زورشون ميگيره كه خانواده شوهرم  خيلي كارا برام نكردن و ما اينقدر داريم مايه مي ذاريم وقتي با اونا مي رم خريد يه حس بدي بهم منتقل ميشه احساس مي كنم بازنده ام همه چيو باختم...اين حس اوناست كه من تو زندگي  دارم ضرر مي كنم و همينطور هم دارم بيشتر آوانس مي دم و  ..از طرفي حامي هم يه دوست داره كه 2 تا دايي هاش و پدر بزرگش..تو كار مبلن..گفت حسابي سفارشمون رو كرده و گفته هر كاري كه هر جايي پسنديدين عكسشو يا مدلشو بگيد همونو با بهترين كيفيت و مناسب ترين قيمت براتون درست مي كنه...كلا اينا از طريق پدرشون كه  مبل كار قديمي بوده  باباي منو مي شناسن...خلاصه رفتيم..اونم رو حساب بابام  و اينكه گفته بوده مي خوان سفارش بدن فكر كرده بود ما يه مبل استثنايي و خاصي مي خواهيم كه اومديم سفارش بديم و شروع كرد مدلاي خيلي تشريفاتي و سلطنتي نشون دادن تو مبايلش...و قيمتاي خيلي بالا ...بعد كه  از مغازه اومديم بيرون من يه حس بدي بهم دست داد....چون حاميطوري رفتار مي كرد كه انگار اين قيمتا خيلي براش عاديه...دوست دارم حامي همونطور كه من هميشه هواشو داشتم و دوست و همراهش بودم تو هر زمينه اي اونم مثل يه رفيق، يه دوست برخورد كنه، دلسوزانه..واقعا اونچيزي رو انتخاب كنه كه اگه خودش مي خواست بخره اونو مي گرفت  اونم برا آپارتمان اجاره اي ...اما اون يه جور ديگه است..البته حسم رو درك كرد  اما اشتباه!!! مي گفت تو ناراحتيت برا اينه كه فكر مي كني من با اونا هماهنگ كرده بودم كه مدلا و قيمتاي بالا رو نشونمون بدن..در صورتي كه من از چيز ديگه ناراحت بودم حتي همچين چيزي از فكرم هم نگذشته بود....اخر بحث هم خودش نتيجه گيري كرد كه هيچ ربطي به اون نداره و ديگه هيچوقت همراهيم نمي كنه...

و بهم اطمينان داد كه اصلا براش مهم نيست جهيزيه من چطور باشه (ته دلش اينطوري نيستا اما همين كه به زبون آورد بازم خيلي مهمه) خودم براش مهم هستم كه داره لحظه شماري مي كنه تا بريم زير يه سقف و يه عمر با آرامش كنار من زندگي كنه.....

امروز 2 ساعت مرخصي گرفتم رفتم يه جايي كه آرومم ميكنه رفتم مزار شهدايي كه هر وقت دلم ميگيره ميرم اونجا...حس مي كنم چون شهيد زنده است حرفامو ميشنوه....گوش ميكنه  و  شاهده همه چيزه....الان فوق العاده سر حال و انرژيك هستم...خدايا شكرت...ديگه تا چند روز بيمه هستم...و آستانه تحملم بالا مي ره نگاهم به زندگي تغيير مي كنه...كاش ميشد از ماديات فاصله گرفت چقدر از روياهام دور شدم..من دنبال چيزاي ديگه اي بودم...اما غرق شدم در...

در مورد رژيم: رژيمم فوقالعادست...اولش خيلي گشنم مي شد خصوصا اينكه صبحانه نداره روزاي اول اما وقتي زود نتيجه رو ميبيني ارادت بيشتر ميشه از ديشب تا الان يه فنجون چايي+ دو تا خرما خوردم...الان روز سوممهست و 2 كيلو كم كردم يوهوووو سيندختي جون ممنونم ازت.

غذاي ديروزم: صبح يه فنجون قهوه+1 قند   نهار: 10 ورق كالباس مرغ  شام 300 گرم گوشت كبابي..آي من با اين قسمتش حال مي كنم آي حال مي كنم





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:38 توسط :: دردونه ::

free counters